من و هلیا
می دونید که من یه دختر دایی دارم که یکماه با من فاصله داره یعنی من یکماه و چهار روز ازش بزرگترم 
یه شب که رفته بودیم خونه دایی اینا ما رو خوابوندن کنار هم و ازمون عکس گرفتن

اولش داشتم نگاش میکردم

ولی بعدش تصمیم گرفتم بهش دست بزنم ببینم چه حوریه !

بعد کمی با هم درگیر شدیم یعنی هر کدوممون با زبون خودمون صحبت میکردیم و هیجانی شده بودیم

بعد من داشتم واسه هلیا خودمو به نمایش میزاشتم اونم حسابی هیجانی نگام میکرد 

آخرشم برگشتم ببینم هلیا خوشش اومده یا نه ؟؟ فکر کنم ولی از من خوشش اومده بود
این بود که من و هلیا با هم حسابی دوست شدیم !
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من و هلیا
